جماعت، من دیگه حوصله ندارم

هی آمدم این صفحه را پاک کنم بروم پی کارم، هی نشد.

...

لال که نه، گُنگ شده‌ام!

/ 12 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهشاد

خانوم نگارنده ی عزیزم گرچه که حوصله ندارید، اما با همه ی این ها تولدتون مبارک. امیدوارم خیلی، خیلی، خووب باشند روزها :**

مهشاد

سوزان همه ش 14 ام تو ذهنم بود، هی هم تو این مدت قصه ساختم برا خودم از چهاردهم آذر.. که من اصلا داستان ها دارم با این قصه ساختن ها برای روزها.. و همیشه هم دوست داشتم چهاردهم رو، بیش تر، و شاید تماما، به خاطر این که خیال می کردم تولدته. اما چه فرقی می کنه؟ کلا مبارک باشه رفیق... :)

ناتانائیل

پاک کردن دوای درد نیست! پک کردم, آروم نشدم...[خنثی]

نیلوفر

اوخ. اینقدر بدم میاد بیام ببینم تولد طرف گذشته و تبریک گفتن دیگه مزه ی پنبه میده و لوس ه و بیجا و بیخود و بی جهت، و طرف حق داره تو دلش بگه : "تا حالا کدوم گوری بودی؟!" حالا من همه ی اینها رو به جان میخرم و عرض می کنم "تولدت مبارک". [گل]

نیلوفر

دلم تنگ شده بود. خوندم همه ی نخونده هامو... تجربه هات اینقدر تازه س واسه یکی مث من که یادم میره اون جاهای تاریک نوشته ات رو... اون جاهایی اش رو که بوی اندوه میده... چیکار کنم؟! اینجوریه دیگه. ولی بنویس بذار بیام و تازه شم. بذار یادم بیفته که اندوه ها همه ش مال من نیس... یه جاهاییش رو هم تو تحمل می کنی تا رنج من کمتر بشه. [لبخند][قلب]

حسام

اینجور چیزی را نفرمایید. هر چند فعلاَ وبلاگ ننویسی مثل اپیدمی انفلوانزا افتاده بین وبلاگ نویس ها ولی عجله نکنید . بذارین کمی از این حالت ناراختی بیایین بیرون و بعد تصمیم بگیرین.

پدر(نم نم)

خیلی چیزها شدی...نه فقط این چیزهایی که اینجا نوشتی...

مهشاد

خوبی خانوم جان؟ :) درد مشترک...