مَرد ِ مُرده

اسماعیل هم‌کلاس کودکستان من بود؛ سال تحصیلی ِ ۶٩ - ٧٠. حالا که فکر می‌کنم خاطره‌ی محو کم‌رنگی از رفیق بودن با اسماعیل را به یاد می‌آورم. شاید چون من را توی بازی راه می‌داد، یا شاید چون من توی بازی راهش می‌دادم. شاید چون توی بازی جِر نمی‌زد یا اینکه جاهای خوب اتاق بازی را همان ابتدای امر اشغال نمی‌کرد. حالا یادم نیست. شاید هیچ‌وقت یادم نبوده. اسماعیل تنها فرزند پدر و مادر جوانش بود. بابای اسماعیل میوه‌فروش بود  _ یا چیزی شبیه این _ . یک شب زمستانی، بابای جوان اسماعیل توی راه خانه تصادف می‌کند و روی آسفالت خیابان می‌میرد.

من یادم نیست اسماعیل چند روز نیامد کودکستان. یک هفته. دو هفته...اما باز آمدنش را خاطرم هست. زمستان بود. کودکستان قدیمی بود. میز و نیمکت‌ها چوبی بود. روی شیشه‌ها بخار آب نشسته بود. یک گوشه‌ی اتاق یک بخاری استوانه‌ای قدیمی روشن بود که دودکش‌اش از پنجره به بیرون راه داشت. اتاق اما سرد بود. اسماعیل نشسته بود سر جایش؛ خانم مربی اسماعیل را از جایش بلند کرد همراه خودش برد جلوی تخته سیاه؛ می‌خواست از مرگ پدر اسماعیل برای بچه‌ها بگوید: بچه‌ها، پدر اسماعیل رفته پیش خدا.

و دنیای کودک دنیای عجیب ِ محالی ست؛ اولین مواجهه‌ی من با مرگ یک انسان همان روز و همان جا بود. کودک بودم و شاید نمی‌دانستم مردن و رفتن پیش خدا یعنی چه. اما این روزها زیاد به یاد اسماعیل می‌افتم. به یاد پدرش که رفت پیش خدا، به یاد مادرش که چه بر سرش آمد. چرای‌ش را نمی‌دانم...شاید چون انترن‌ پزشکی‌ام و مواجهه‌ام با مرگ آدم‌ها زیاد؛ و این دورترین خاطره‌ی زندگی‌م از مرگ یک انسان را توی ذهن‌م زنده می‌کند.

پر واضح که دلم می‌خواهد بدانم اسماعیل حالا کجاست و چه می‌کند...

/ 1 نظر / 22 بازدید
مرد تنها

باور مرگ سخته بخصوص اگر عزیز هم باشه