In the instant that you love someone

یک: من اخیرن یاد گرفته‌ام مخاطب حرفه‌ای م را به نام کوچک بخوانم. البته نه که اخیرن یاد گرفته باشم! پیش از این کمابیش عملی نبود؛ مثلن من انترن تروما بودم و اگر قرار بود مخاطب مرد را به نام کوچک صدا کنم و مثلن بهش بگویم: «خب، یاسر - جمال - منوچهر ، چطوری؟!!» لابد چشم‌هایش برق می‌زد! (البته که من امتحان نکرده‌ام). اما حالا انترن زنان‌ام، و مخاطب حرفه‌ای ام کبوتر - زمرّد - ماندانا ست. مخاطب حرفه‌ای ام زائوست و نیازمند مهربانی؛ اما من از به کار بردن واژه‌هایی چون: «عزیزم، خانمم، خانمی!»، که Gesture آدمی را مهربان می‌نماید، و اما هویت مخاطب تویش گم شده، فراری‌ام. مخاطب حرفه‌ای ِ من یک انسان است؛ با همه‌ی نیازها و خواهش‌های انسانی. مخاطب حرفه‌ای ام حق دارد به نام کوچک‌اش خوانده شود، زمرّد همان کبوتر نیست و ماندانا هم هیچ‌یک از این‌ها نیست. البته لفظ « دختر - دختر جان» استثناست، وقتی به زائوها می‌گویی دختر جان، یک جور عجیبی شاد می‌شوند. انگار یک جورهایی داری توی حیات زنانه‌شان مشارکت‌شان می‌دهی. من این را از نگاه‌شان می‌فهمم؛ وقتی بهشان می‌گویم دختر.

دو: ساعت بیولوژیک بدن من یک جورهایی از کار افتاده. نمی‌دانم این را بگذارم پای کشیک‌های گاه و بی‌گاه، یا پای Restlessness شدن‌م. پریشب تا حوالی پنج‌‌ونیم بامداد بی‌خواب بودم، دو شب است به مدد یک میلی‌گرم لورازپام به خواب می‌روم، دو روز است ترک بیمارستان گفته‌ام، خانه‌نشین شده‌ام، به بهانه‌ی بی‌خوابی و کم‌خوابی و Insomnia. دارم فکر می‌کنم تاب خانه‌نشینی _ به بهانه‌ی استراحت _ ندارم، آن هم به اندازه‌ی سه روز تعطیل؛ دل‌‌تنگ شده‌ام برای کشیک. عین خر!

نشسته‌ام و چهار ورق جزوه‌ی زنان گذاشته‌ام مقابل‌ام و دریغ از خواندن، یک‌سر دارم خودم را محاکمه می‌کنم. کجا بودیم؟! همه چیز از کجا شروع شد؟!

/ 9 نظر / 22 بازدید
حسام

خیلی تلخ می نویسید. نه خیلی تلخ...خیلی... یه جورایی مثل مواقعی که خودم دانشجو بودم. از این نوع نوشتن خوشم می آد و لرزه بر تنم می افته. لازم به ذکر است که من در اواخر دوران طرح تمام دفاتر "روزانه " خاطرات و نوشته هایم را - حتی داستان ها یم را - سوزاندم. .. شما این کار را نکن

-

تمام دختران وبلاگ نویس خراب هستند (نم نم)

ایرمان

منم دلم واسه کشیکها لک زده!واسه بیمارستان و داستانهاش!واسه حتی بدترین بخش ها مثل داخلی دلم تنگ شده...دارم دیوانه می شم با این خونه نشینی اجبارا طول کشیده!

ماری والوسکا

پس چرا نمی آپی؟ این همه بهانه برای نوشتن. بهروز شو! مثل یک داستان سریالی احتیاج به خوندنت دارم.

مهشاد

:)

مهشاد

احتمالا خیلی بهتره آدم هیچی نگه تا بیاد دونقطه پرانتز بذاره و بره، اما دلم خواست که این لبخنده رو بزنم!

بال پرواز

بعد از مدتی که رفت..سلام. قبول دارم.. من که زائو نیستم و دختر .. وقتی به اسم کوچک صدا می شوم..حس خوبی دارم. به مدد ماه رمضان و شب بیداری و روز خوابی ... ساعت بیولوژیک من می گوید الان 10.30 شب است. دکتر نیستم..انترن هم... مهندسم و مطمئنم که از بیمارستان فراری ام. گویا هر کسی را برای کاری ساخته اند. به ما هم سر بزن!

تجربه های مشترک

اسم وبلاگتون من رو جذب کرد که آمدم اما تجربه های جالب و نگاه متفاوت شماست که باعث می شه بازم بیام و لینکم شدین

زنی که ...

آن قدر با هم صمیمی شده ایم که همدیگر را با نام کوچک نگاه میکنیم !