It's A Hard Life

سهراب سپهری یک شعری دارد که یک جایی‌اش می‌گوید: چیزها دیدم در روی زمین...

حالا نه اینکه این دنیا، دنیای تماشا باشد؛ _ بی‌خود که نگفته‌اند زندگی، جنگ و دیگر هیچ! _ اما من اگر بخواهم دیده‌های سه - چهار ماه گذشته‌ام را ثبت کنم، بی‌شک اولین تصویر، تصویر ِ فاصله‌ی پاویون به اورژانس است و سرمای نیمه‌ شب‌های پاییز و منی که بطری آب معدنی به دست فاصله‌ی مذکور را می‌دوم. و لابد تصویر بعد تصویر نیمه‌شب اورژانس اطفال است و آن صندلی قهوه‌ای رنگ و باز منی که روی صندلی خواب‌ام می‌برد. تصویر بعد لابد تصویر پدر و مادر پریشان است با بچه‌ی بی‌حال توی بغل که سراسیمه وارد اورژانس می‌شوند و آن مکالمه‌ی تکراری ِ:

- چی شده بچه‌تون؟

- تو دکتری، از من می‌پرسی چی شده؟؟

تصویر بعد تصویر من است که دستکش پوشیده‌ام و دارم برای بچه شیاف استامینوفن می‌گذارم _ پدر و مادر بچه شیاف گذاشتن نمی‌دانند _ و بچه روی‌ام می‌ریند. و تصویر بعد باز خودم که دارم لیوان او.آر.اس را هم می‌زنم!! تصویر بعد هم خودم که دارم دستمال مرطوب می‌گذارم روی بدن بچه که می‌شنوم: «خانوم، حالا امشب تبشو بیار پایین، فردا می‌بریمش دکتر!!»

اورژانس اطفال اما اورژانس گهی بود. فحش می‌شنیدیم و نه تنها خودمان، به جای اساتیدمان هم. مثلن: «خانوم، این بچه رو بردم پیش دکتر فلانی _ دکتر فلانی، استاد ما و فوق تخصص فلان و فلان _ ، قدر گاو هم حالیش نبود، تشخیص نداد چشه بچه...شما خوب کن بچه مو...» من عادت داشتم سکوت کنم؛ حتی آن وقتی که بابای بچه توی چشم‌هایم نگاه کرد و گفت: «با این اخلاق گندت هیچ گهی نمی‌شی».

تصویر بعد تصویر آن حس رهایی ِ روز سی‌ام آذر است و پایان بخش سه ماهه ی اطفال و منی که با بچه‌ها مهربان‌تر شده‌ام و اما طب اطفال هنوز هم حال‌ام را بد می‌کند.

تصویر بعد تصویر اورژانس نورولوژی - مغز و اعصاب است و دوازده تا کشیک. تصویر مریض های نود ساله که CVA کرده‌اند و سوند ادراری، سوند معده، خون‌گیری شریانی، سی‌تی اسکن مغزی و عملیات احیا و منی که نورولوژی را با همه‌ی زیر و بم‌هایش دوست دارم. اورژانس نورولوژی Peaceful است. کسی فحش‌ات نمی‌دهد. لازم نیست فحش بدهی. لازم نیست صدای‌ات را بلند کنی. مریض‌های نورولوژی تسلیم راه‌های سرنوشت‌اند. درس‌های نورولوژی را از آن سال‌های دور دوست داشته‌ام. همه‌ی این‌ها satisfy ام می‌کند.

تصویر بعد تصویر امروز من است. انترن چشم؛ حال ندارم! خسته‌ام. روی صندلی درمانگاه چشم‌پزشکی می‌نشینم و مدام به ساعت نگاه می‌کنم. تمام نمی‌شود. تصویر بیست روز آینده‌ام را توی ذهن تصور می‌کنم: انترن بخش داخلی.

/ 6 نظر / 30 بازدید
l]ماری والوسکا

مهم نیس چه قد این تصاویر دلنشین هسن یا نه، مهم اینه که تو قدم به قدم داری می ری جلو که برای خودت کسی باشی، نه هیچکس! مث بازیگر یه فیلمی شدیم که خیلی از سکانساشو دوس نداریم ولی نمی تونیم یهو ول کنیم بذاریمش به امان حدا، ناچاریم باری کنیم جهت برگشت سرمایه! (آیکون بدبختی مفرط)

ایرمان

منم آذر پارسال اینترنی اطفالم تموم شد...اما به جرات می گم خاطراتی دارم از اطفال که جاشونو با هیچ خاطره دیگه دوره 7 ساله پزشکیم عوض نمی کنم...نه این که بخش اطفال ما خیلی بهتر از شما بود...نه!...دلیل خوبیش هم گروهی ها و دوستی هایی بود که از اونجا ریشه شون قوی تر شد...راستش اینایی که نوشتی همیشه هستند حتی اگر فوق تخصص بشی!و حکایت ما حکایت موعظه حضرت عیسی هست که اگر یکی زد تو گوشت اون ور صورتت هم بیار جلو تا اونم بزنه!

ریحان

تصویرت معکوس تصاویر من بود! اورژانس کودکان که روز نمی شماردم مبادا تمام شود! و نوروزلو}ی که با تک تک سلولهایم متنفر بودم! هرچی هست...چون می گذرد باکی نیست!

هارای

سلام بایرامیز موبارک[خداحافظ]

مهشاد

هی! بهارت مبارک سوزان خوب من:× امیدوارم که زندگی کمتر هارد باشد امسال : )

حسام

در مورد تصویر بعدی مدتی است که منتظریم ها. شاد باشی