از یادداشت‌های یک نفر انترن - 3

پارسال همین موقع‌ها استجر بخش زنان بودم. کارم این بود که صبح به صبح بروم به اتاق منشی گروه، اسمم را بگویم، خانم منشی مقابل اسمم تیک ِ حضور بزند، بعد بروم پشت در ِ سالن ریپورت صبح‌گاهی آنقدر بایستم که خانم منشی حواس‌اش پرت شود یا به کاری مشغول شود و من دَر بروم.(میان سالن مورنینگ ریپورت و اتاق منشی فاصله‌ای نبود.)

پارسال همین موقع‌ها من استجر بخش زنان بودم و هنوز کلّه‌ام کار می‌کرد. هنوز شاید آدم بودم. به دیدن هر آن شکم بالا‌آمده‌، ذهن‌م پروپاگِیت می‌شد. هنوز تولد را معجزه می‌خواندم. خانم‌های آبستن را حامل ِ امید می خواندم؛ بی‌خیال ِ ژن‌های خراب ِ نوزدان. بی‌خیال ِ بک‌گراند ِ فرهنگی ِ ویران و فقر ذاتی ِ والدین‌شان. بی‌خیال هر اندازه کثافت که از سر و روی بخش زنان می‌بارید. من آن حادثه‌ی زاییدن و تولد یک انسان را بی‌خیال قبل و بعدش، کات می‌کردم و به‌ش‌باور و امید داشتم.

پارسال همین موقع کله‌ام کار می‌کرد و دلم می‌سوخت برای زنانی که بی‌هیچ انگیزه‌ای هم‌خانه‌ی یک مرد می‌شوند، بی‌هیچ بی‌هیچ باوری هم‌خوابه‌ی یک مرد می‌شوند، بی‌هیچ آرمانی آبستن می‌شوند و بی‌هیچ اعتقادی می‌زایند و می‌زایند و می‌زایند...

امسال انترن بخش زنان‌ام و یک‌جورهایی از درون تهی شده‌ام. دیگر هیچ چیز ذهن‌م را پروپاگیت نمی‌کند. اصلن ذهنی ندارم که برانگیخته شود. گور بابای شکم برآمده و محتوای شکم برآمده. دیگر به هیچ هم فکر نمی‌کنم. «دل خوش سیری چند؟!».

پریشب کشیک زنان بودم. یک تا چهار بامداد نشسته بودم لب ِ تخت خانم زائو، چشم‌م به مانیتور ضربان قلب جنین بود، دست راست‌م بر روی شکم خانم و داشتم شمار انقباضات رحمی و فواصل‌اش را ثبت می‌کردم. خسته بودم. تشنه بودم. دست‌هایم خونی بود. گرمم بود. دست چپ‌ام درد می کرد. اتاق بو می‌داد. داشتم فکر می‌کردم ای کاش هرگز آمپول سنتو را توی سرم‌اش خالی نمی‌کردم که مجبور شوم سه ساعت فیکس‌اش شوم. فکر می‌کردم چطور می‌شود در رفت. فکر می‌کردم چطور خودم را بزنم به بدبختی(!) تا شاید رزیدنت دلش به رحم بیاید. خانم فریاد می‌زد و من هر بار در سردترین، خشک‌ترین و بی‌احساس‌ترین حالت ممکن به سان ِ یک آدم آهنی که توش ضبط ‌صوت کار گذاشته‌اند این عبارت را تکرار می‌کردم: «آروم باش». در فواصل فریادهاش هم هر دو ساکت بودیم. خیلی اگر حوصله داشتم هر از گاه روی می‌گرداندم و نیم‌نگاهی به‌ش می‌انداختم. نگاه‌هام هم سرد و بی‌احساس بود. خانم زائو درد می‌کشید، فریاد می‌زد. من شمار انقباضات‌اش را ثبت می‌کردم. گرسنه بودم. دلم می‌خواست به زمین زمان فحش بدم. لعنت به هر چه اینداکشن. لعنت به هر چه شکم برآمده و محتوای‌ش!

انترن بخش زنان‌ام و اعتراف اینکه بخش زنان بوی غریزه می‌دهد. بوی منتهای غرایز بشر، آنجا که اوج می‌گیرد و بی مرز می‌شود.

عنوان: به اقتباس از «از یادداشت‌های یک نفر دیوانه»ی هدایت

/ 2 نظر / 31 بازدید
نیلوفر

نمی تونم خودمو جات بذارم، سوزان. اما دلم برات تنگ شده...

استاجر ماه آخر

لذت بردم